Kamrooz.com
امروز : چهارشنبه28 آذر 1397 برابر با 10 ربيع‌الثاني 1440 و 19 دسامبر 2018

    

 

 

 

 

 

 

 

Get our toolbar!

جبهه جديد ما مقابله با استکبار فرهنگي غرب است مشاهده در قالب PDF چاپ فرستادن به ایمیل
ابوالفضل درخشنده متولد 1348 در تهران و جانباز شيميايي جبهه هاي غرب است. بعد از جنگ هم از مبارزه دست برنداشته و به عنوان ناشر، محقق، نويسنده و مدرس ادبيات داستاني با بيست و چهار جلد کتاب منتشره به خاطره و داستان نويسي مشغول است. آخرين کتاب هايي که به قلم اين نويسنده نگاشته شده است بدين شرحند:
داستان هاي تصويري، قدرشناسان عاشق، آموزش داستان نويسي پيشرفته، رمان تخريبچي دوران، مجموعه داستان کوتاه آيات آسماني. هم اکنون ابوالفضل درخشنده به عنوان مبتکر، مؤسس و مدير جلسات نقد هفتگي وبلاگ ها، در فرهنگسراي دانشجو نيز مشغول فعاليت است. آنچه در پي مي خوانيد ماحصل گفتگو با اين جانباز نويسنده و پژوهشگر است؛

چگونه از شروع جنگ باخبر شديد؟

تنها خاطره اي که از سال 59 در ذهن ها مانده، زماني بود که صداي انفجار آمد. من رفتم بالاي پشت بام منزل. توپولفي را ديدم به سمت فرودگاه مهرآباد مي رود، که بمبي زد و بعد هم دور زد که برگردد. مردم، يک هراس توأم با تعجب داشتند و آمادگي چنين جنگي را نداشتند، اما خيلي زود دست و پايشان را جمع کردند. درايت
امام (ره) تأثير زيادي روي مردم داشت. حضرت امام در مقاطع خاص به مردم پيام هايي مي داد و مردم هم بهترين رفتارها را نشان مي دادند.

به عنوان يک نويسنده، تعريف شما از جنگ تحميلي و هشت سال دفاع مقدس چيست؟

جنگ تحميلي يک واقعيت است. ما هيچ وقت طالب جنگ نبوديم؛ بالأخص اوايل انقلاب، کشورمان هنوز ثبات پيدا نکرده بود و نيروي نظامي کاملاً مستقر نشده بود. پادگان هاي مان خالي شده بود. نيروهاي معاند و مختلف سياسي و نيروهاي نظامي اي که وجود داشت، هر کدام به نوعي پادگان را خالي کرده بودند. آن اوايل، ارتش ما انسجام نداشت؛ نه سپاهي وجود داشت و نه از بسيجي خبري بود. مطمئناً آمادگي جنگ را نداشتيم. دولت موقت هم اکثر قراردادهاي نظامي را که در زمان طاغوت با دولت هاي مختلف بسته شده بود لغو کرد. نمونه اش همان «اف 16» هايي بود که قراردادش را با آمريکا داشتيم که هنوز تا اين لحظه پولش را نداده اند. دولت موقت گفت به جاي «اف 16»ها به ما تراکتور بدهيد؛ ما با کسي جنگ نداريم. آن زمان در کشور، انقلاب شده بود و يک تغيير و تحول حاکم بود. مطمئناً ما طالب جنگ نبوديم. اين هم بهترين شکار يا لقمه براي تحليلگران نظامي بود که در آن شرايط بخواهند به ما حمله کنند و به زعم خودشان ظرف دو سه هفته تهران را فتح کنند.

شما کي به جبهه اعزام شديد؟ خانواده تان
چه طور راضي شدند؟

24 يا 25 بهمن ماه سال 60 بود که براي دوره آموزشي به پادگان امام حسين (ع) اعزام شدم. اسفند همان سال هم رفتم جبهه. چيزي حدود دوازده سالم بود. شش تا برادر بزرگتر از خودم هم داشتم که همه شان در جبهه بودند و اين در خانواده ما يک امر عادي بود. حتي يادم هست پدرم به برادر بزرگترم که نامش حجت بود و آن زمان فرمانده محور غرب بود، گفت اين ابوالفضل را هم با خودت چند روزي ببر تا با حال و هواي جبهه آشنا بشود که يک وقت نکند بدون اطلاع ما بيايد. برادرم به پدرم گفته بود که من لوس تر از آن هستم که بخواهم تحمل آموزش هاي سخت پادگان امام حسين (ع) را داشته باشم. روزي هم که خواستم اعزام شوم، پدرم خيلي راحت موافقت کرد و گفت مي دانم اگر مخالفت کنم، رضايتم را جلب مي کني، اما مادرت را راضي کن و برو. مادرم که يک سيده حسيني بود، خيلي راحت به او گفتم وقتي علي اکبر (ع) داشت مي رفت جنگ، جدت مخالفت نکرد؛ نه در شأن آنها هستم و نه حد و اندازه ام به اندازه آنهاست. حالا هر جور که خودت
مي گويي. بگويي نرو، نمي روم. بنده خدا هم چيزي نگفت و فقط گريه کرد.

در آن سن کم، جثه تان درشت بود يا نه؟

ريزنقش بودم. به خاطر همين، در پادگان امام حسين(ع) در آموزش هاي تخصصي، مرا براي تخريب انتخاب کردند. بعد از آموزش به عنوان تخريبچي به جبهه اعزام شدم. مي شود گفت قبل از اينکه وارد فضاي پادگان آموزشي بشوم شيرازه فکري ام ثبات پيدا نکرده بود. وقتي پا توي جبهه گذاشتم، آن ايثارهايي را که مي ديدم، کل تفکرات مرا متحول کرد؛ مني که تحت تأثير شش برادرم به جبهه رفته بودم، ديگر به قول حضرت امام (ره) جبهه برايم دانشگاه شده بود. تغيير و تحولاتي در اساس زندگي ام بنا نهاده شد که هنوز دارم از آبشخور آن استفاده
مي کنم. وقتي براي معبر زدن و خنثي کردن ميادين مين مي رفتيم شعاري داشتيم که «اولين اشتباه، آخرين اشتباه» مان است. روحيه مان بالا بود؛ هم از نظر تقواي الهي و هم راهي که در آن قدم برمي داشتيم. اگر در باورمان شک به وجود مي آمد نمي توانستيم طرف مين برويم؛ اصلاً اگر همان سرنيزه را به زمين مي زديم، خودش عامل انفجار مي شد. چون دستمان مي لرزيد. توي مدتي که در جبهه بودم، تا زماني که بخواهم با آن حال و هواي معنوي عادت کنم و بدانم براي چه جانم را کف دستم بگيرم و از علايق دنيوي ام بگذرم، وقت مي برد. بچه ها کمکم کردند. زماني که به باور رسيدم، ديگر ميدان مين، ميعادگاه عشقم شده بود. هر زمان که مي خواستم وارد اين ميدان بشوم، احساس مي کردم بين من و معشوقم هيچ فاصله اي نيست. اينجاست که مي توانم آماده پرواز شوم. ما مي دانستيم در شبي که عمليات است و داريم معبر مي زنيم، کوچک ترين غفلت ما باعث مي شود صدها نفر شهيد شوند. در آنجا با شجاعت کار مي کرديم. آنجا وقتي مين فسفري عمل مي کرد زير شکمشان مخفي مي کردند که نورش باعث نشود معبرمان لو برود. خودشان را فدا مي کردند که ديگران زنده بمانند. اينها همه برمي گردد به آن باوري که به دفاع مقدس داشتيم. ما وظيفه داشتيم دفاع کنيم. اين دفاع جنبه معنوي داشت. هيچ جنگي را نمي توانيد با جنگ ما مقايسه کنيد. چون جنگ ما دفاع معنوي بود، نه دفاع از آب و خاک.

چرا وقتي حرف از جنگ مي شود نسل شما اول از معنويت جبهه مي گويد؟

بچه هاي ما براي پيک نيک نمي آمدند جبهه؛ مثل اين سريال ها يا فيلم هاي تلويزيوني که مي سازند. مثلاً طرف با زنش دعوايش مي شود، پا مي شود و مي رود جبهه؛ يک بار در عشقش شکست مي خورد، مي رود جبهه. آنجا پيک نيک نبود؛ ما مثل عراقي ها نبوديم که تمام امکانات را داشته باشيم. ما با سختي مي جنگيديم؛ شرايط تغذيه و تسليحات ما وحشتناک بود. رزمنده هاي ما شرايطي را تحمل مي کردند که نه حق مأموريت وجود داشت، نه دلار وجود داشت و نه حقوق هاي آن چناني که بتواند آنها را به ماندن، آن هم به صورت داوطلبانه تشويق کند. بيشتر بار جنگ روي دوش بچه بسيجي ها بود که آنها هم با دلشان مي آمدند. آنها فقط به خاطر عشق معنوي حاکم در جبهه ها بود که مشکلات را تحمل مي کردند.

در چه عمليات هايي شرکت داشتيد؟

مسلم بن عقيل و قبل از آزادسازي خرمشهر مجروح شدم. عمليات بدر بودم و بعدش عمليات مرصاد.

پشت جبهه هم خدمت مي کرديد؟

الآن هم که جنگ تمام شده، اينجا را جبهه مي دانم. آن زمان هم وقتي به دلايلي مجبور شدم از سال 64 به بعد در تهران بمانم، به نوعي تلاش مي کردم جاي دوستان همرزمم را پر کنم. متأسفانه در اين ساليان اخير، شعار «جوانان را باور کنيم» باعث شد که جوانان را باور کنيم، ولي پيشکسوت هاي جبهه را خانه نشين نماييم؛ کسي از جانش گذشته، با خونش و با تمام تار و پود وجودش براي اعتلاي اين نظام تلاش کرده، مطمئناً هيچ وقت مفسد اجتماعي نمي شود، هيچ وقت کم کاري نمي کند، هيچ وقت با مردم بدرفتاري نمي کند؛ کساني که به دنبال منافع خودشان هستند، مطمئناً با اين افراد نمي توانند کنار بيايند. چون اينها اعتقادات خودشان را دارند؛ نه خريده مي شوند و نه دچار فساد.

آن لحظه اي که مجروح شديد، لحظه اي بود که آرزويش را داشته باشيد؟

زجر و درد مجروحيت و روي تخت بيمارستان افتادن خيلي سخت است. هيچ کدام از بچه هاي ما دوست نداشتند مجروح شوند، دوست نداشتند اسير شوند، شايد هم هميشه در دعاهايمان اين را مي گفتيم خدايا! جوري ما را لايق و قابل بدان که شهيد شويم؛ معلول و جانباز نشويم. خيلي وقت ها که با دوستان قديمي صحبت
مي کنم، به آنها خرده مي گيرم که بي انصاف ها! من آن موقع بچه بودم، نمي فهميدم. يک مقدار بيشتر روي ذهن من کار مي کرديد، آن زماني که براي نماز شب بلند
مي شديد، اما من مي گفتم خسته ام و مي خواهم بخوابم، چرا اصرار نمي کرديد؟ چرا وقتي بيدار مي شدم، شيطنت مي کردم، شما را اذيت مي کردم، ايمان مرا تقويت نکرديد تا من هم لايق شهادت شوم. تمام ناراحتي هايي که
مي بينم و سختي هايي که دارم مي کشم، به خاطر شيطنت هاي بچگي ام است. من آن زمان و شرايط را درک کردم و در بهترين شرايط و با بهترين افراد بودم، اما نتوانستم خوب استفاده کنم. حالا مجروحيت را مي شود گفت مشروط شدن. انگار من در تعطيلات تابستاني هستم و دوستان من قبول شدند و رفتند و دارند صفايشان را
مي کنند؛ اما من الآن بايد بنشينم خون دل بخورم؛ بعضي از سوء استفاده ها را ببينم و دم نزنم و با نفسم مبارزه کنم. تحمل اين شرايط زندگي براي کساني که آن وضعيت را درک کرده اند، واقعاً عذاب آور است.

اين حرف ها شعارهاي وسط يک مصاحبه که نيست؟!

ما در زماني زندگي مي کرديم که سوء استفاده در مخيله هيچ کس نبود؛ جايي من نفس کشيدم که ايثار حرف اول و آخر را مي زد. جايي من زندگي کردم که اگر خطري متوجه کسي بود، همه مي آمدند سينه سپر مي کردند که همرزمشان جان سالم به در ببرد. جايي من زندگي مي کردم که اگر قرار بود خطري وجود داشته باشد، توجيه شرعي ها شروع مي شد، اما نه مثل حالا که همه مي خواهند سر هم را کلاه بگذارند، آن موقع هم
مي خواستند سر يکديگر را کلاه بگذارند به نوع ديگر؛ اگر قرار بود خطري باشد، اين گفتگوها شروع مي شد که حاجي! تو زن داري، بچه داري، حق نداري... تو مسئوليت داري؛ من مجردم. و طرف مقابل مي گفت: نه، تو پدر و مادرت چشم انتظارت هستند، من نوه ام را ديده ام، آرزو ندارم و... کلاه گذاشتن ها سر اين چيزها بود؛ يکديگر را متقاعد مي کرديم براي وارد شدن در يک کار خطرناک. روزهاي قشنگي را داشتم، قدرش را ندانستم.

تصويري فراموش نشدني از جبهه را براي ما بيان کنيد.

جبهه همه اش عشق بود و ايثار. لحظه اي از عشق حقيقي جدا نبود و آن چيزي نبود جز دوست داشتن نعمات خدا.

گفتيد اينجا را هم جبهه مي دانيد. الآن چه جوري مي جنگيد؟

زماني که جنگ تمام شد، پيرمان گفت جبهه جديدي شروع شده؛ در اين جبهه جديد تا آمديم ساز و برگ را بشناسيم، صحنه دست يک سري افراد افتاد که از جبهه و جنگ تعريف درستي نداشتند. زماني که آمديم بگوييم عشق حقيقي و مجازي چيست، ديديم آن قدر عشق را آلوده کرده اند که وقتي اسمش مي آيد بوي تعفن خيلي ها بلند مي شود. مي شود گفت سنگر غربت خودمان را در عرصه فرهنگي ساختيم. آن زمان با سختي شروع کرديم، سنگر مي زديم، مبارزه مي کرديم؛ الآن هم همين جوري است. جبهه فرهنگي فعلي ما دست کمي از جبهه گذشته ندارد؛ آن زمان يک صدام بود و يک دنيا پشت سرش، اما الآن يک استکبار فرهنگي غرب است که متأسفانه خيلي از خودي ها هم پشت سرشان هستند. من هيچ وقت جبهه هاي غرب را دوست نداشتم. مي گفتم جاي دوست و دشمن اصلاً معلوم نيست. چون دموکرات و کومله از پشت حمله مي کردند و عراقي ها از جلو؛ معلوم نبود در تيررس چه کسي هستي. متأسفانه جبهه فرهنگي ما بدتر از جبهه هاي غرب، واقعاً وحشتناک است؛ از دوست و دشمن داريم مي خوريم، از کساني که توقع حمايت داريم. کساني که اميد داشتيم بالمان شوند، وبالمان شدند. وقتي وارد اين عرصه شدم، ضعفي را احساس کردم. ديدم خاطرات، بالشخصه براي نسل جواني که تحمل خواندن ندارد نمي تواند تأثيرگذار باشد؛ بايد برايشان جاذبه ايجاد مي کردم؛ پس کار جديدي را انجام دادم. چه در عرصه وبلاگ نويسي که فقط در مورد جبهه مي نويسم و چه کتاب هايي را که منتشر مي کنم. عنايت خدا شامل حالم شده و
توانسته ام مخاطبان خوبي داشته باشم؛ در صورتي که کساني هستند نمي دانم اسمشان را دوست بگذارم يا دشمن، همه کار مي کنند که من وادار به شکستن قلمم بشوم و يا آن را بفروشم؛ لطف خدا باعث شده هيچ کدام از اين دو راه صورت نگيرد.

اگر الآن زنده هستم براي زمان خاصي در نظر گرفته شدم، چون گذشته قشنگي داشتم، به حرمت همين، به حرمت همين کساني که در کنارشان زندگي کردم، به حرمت دعاي خير پدر و مادرم، من مي دانم اگر به مرگ طبيعي از اين دنيا بروم اصلاً درست نيست، مگر اينکه واقعاً خودم قدر گذشته ام را ندانم، مثل بعضي ها. اگر ارزش جايي را که در آن نفس کشيدم، مبارزه اي را که کردم ندانم، اگر در جهاد با نفسم کم بياورم، مرگ طبيعي شايد برايم شيرين ترين چيز باشد؛ چرا که کفران نعمت کرده ام؛ چون من چيزهايي را ديدم و اگر به حرمت آن صحنه ها، نتوانم خودم را حفظ کنم و بسازم که لايق شهادت شوم ظلم است؛ در حق خودم ظلم کردم.

از يکي از دوستان بزرگوارتان که با او خاطره ها داشتيد، حتي اگر به شهادت نرسيده، ياد کنيد.

در کتاب «قرارمون ساعت عشق» يکي دو خاطره از او ذکر کردم؛ منصور طالب پور اردکاني. ايشان با برادرش آمد جبهه. برادرش در وزارت امور خارجه بود. 45 روز مرخصي گرفت، آمد و شهيد شد، و اين دوستم هم الآن در وزارت امور خارجه است، ايشان هم مجروح شدند. به طور کل بيشتر بچه هايي که آنجا بودند (جبهه غرب)، شيميايي شدند؛ ايشان هم تير و ترکش زياد خورد، شيميايي هم شد. هر وقت مي بينمش، از او گلايه
مي کنم. ايشان سه چهار سال از من بزرگ تر بود.

تصوير 598 در ذهن بعضي ها صلحنامه اي ديرهنگام است. شما چه تصويري در ذهن داريد؟

من در کتاب «قرارمون ساعت عشق» دو داستان اصحاب کهف را نوشتم، قصه خود ماست؛ طلب شهادت لحظه به لحظه. قدر آن زمان را که مي توانستيم برويم، ندانستيم. وقتي در پيام قطعنامه 598 حضرت امام (ره) فرمودند: «در شهادت دارد بسته مي شود»، داغ بوديم، نفهميديم. داشتيم گريه مي کرديم، نفهميديم. در وفور نعمت بوديم، نفهميديم.

 

اضافه‌ كردن نظر